Time is nothing
-
تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 1:45
۱. میگذره میگذره میگذره میگذره میگذره میگذره.2. The thing is, you don't get used to it. Every time it happens it's like the first time. I remember my first time having a panic attack, I was 16 and I had a math exam, I remember reading through the questions and feeling nauseous and lightheaded then s...
soon you’ll get better
-
تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 1:45
They say that lavender helps with anxiety. I wish I could plant a lavender garden in my brain, so big and so dense that no dark thoughts have enough space to exist there, it's all flowers, only flowers.
To everyone I could've loved and all the places we could've called home
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:33
It's a sickness; I guess. It happens every once in a while, It's been here for a long time now. I miss things. I miss places. I miss people. I miss the life. The only problem is, they've never been m
Expecto Patronum
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:33
I hear the whisper unde eath your breathI hear you whisper, you have nothing leftI will send out an army to find youIn the middle of the darkest nightIt's true, I will rescue youI will never stop marching to reach youIn the middle of the hardest fightIt's true, I will rescue you.
I know you don't love me, I know, I know, I know
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 18:44
بدون در زدن وارد اتاق شد. دلم میخواست حرف بزنم. بگویم برود بیرون. بگویم حرفی نمانده، که هرچی میخواستم گفتهام. گلویم اما میسوخت. جای پای حرفهای سالها تلنبار شده که بالاخره با داد و بیداد بیرون
I didn't mean to ruin everything
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 18:44
?Do you think you could prevent it .I don't think about it anymore ?Do you blame him .I only blame myself
For This Child I have Prayed
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 18:44
می گفت آدمها مینویسند که یادشان بماند. که بعدها بخوانند و بخوانند تا یادگار لحظه هایشان زنده بماند. تو بنویس که فراموش کنی، تو بنویس که با نوشته هات قهر کنی و نخوانی و نخوانی تا یادت نماند آنها وجود د
I know you don't love me, I know, I know, I know
-
تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 16:53
بدون در زدن وارد اتاق شد. دلم میخواست حرف بزنم. بگویم برود بیرون. بگویم حرفی نمانده، که هرچی میخواستم گفتهام. گلویم اما میسوخت. جای پای حرفهای سالها تلنبار شده که بالاخره با داد و بیداد بیرون آمدند. لبهی تخت، کنارم نشست. پتو را روی سرم میکشم. تمام زورم را میزنم و با صدایی که خودم هم به سختی میشنوم م...
We are all broken, that's how the light gets in
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:56
۱. And then It starts to hurt یکبار وسط Relationship Issues دوستان -که همه دارند و من نه- بهم گفت -یا من بهش گفتم؟ حرفهایتان که انقدر شبیه باشد یادتان میرود.- I can't stand a simple boy.نگفتمش که «جانا سخن از زبان ما میگویی» که خودش میداند امّا بغضم گرفت. ۳-۴ سال بود دلم برای بقیه میسوخت. دلم برا خا...
...So The Wind Won't Blow It All Away
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:56
آهنگ: Death Cab For Cutie - I Will Follow You Into The Dark یکی از اولین خاطرات من از دانشکده اون مسجد کوچک مربعی شکل روبهروی ساختمون اصلیش بود. که هیچچیش به «مسجد» نرفته و نه گنبد داره و نه گلدسته و نه صدایی ازش درمیاد. اما اونروز من به هیچکدوم اینا توجه نکردم؛ راستش به هیچچیز توجه نکردم، یادم نمیا...
باد ما را خواهد برد یا Symptoms, Treatments, and More
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:22
گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی مینگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟ گفت دیدی؟ بانو فرخزاد هم Dysthymia داشته.میخندم.محصل طب شدن تو هم به تنها دردی که میخوره همینه که روی بدبختیای ما اسم خارجی بذاری. + نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۶/۰۴/۰۶ساعت 1:1 AM توسط ساینا |
?How can you just occupy another child's tear
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:36
سال پیش نوشتم و منتشر نکردم و امسال خواندم و بازنویسی کردم: یک روز یک فرد با عقل محدود با مشورت و همکاری چند نفر دیگر، آنها هم با عقلهای محدود، به خودش اجازه میدهد سرنوشت دیگر انسانها را به دلایل منطقی/غیرمنطقی اماّ شخصی خودش تغییر دهد. نام آن روز را بگذاریم ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، تا هشت سال بعدش «هر ا
We are all broken, that's how the light gets in
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:36
۱. And then It starts to hurt یکبار وسط Relationship Issues دوستان -که همه دارند و من نه- بهم گفت -یا من بهش گفتم؟ حرفهایتان که انقدر شبیه باشد یادتان میرود.- I can't stand a simple boy.نگفتمش که «جانا سخن از زبان ما میگویی» که خودش میداند امّا بغضم گرفت. ۳-۴ سال بود دلم برای بقیه میسوخت. دلم
?Or Are You Unforgiven Too
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:36
1. I'm Friends With The Monster That's Under My Bed. 2. I'm Bigger Than My Body, I'm Colder Than This Home, I'm Meaner Than My Demons, I'm Bigger Than This Bones. 3. Sometimes I Look At Myself In The Mirror And whisper, "Somebody Save 'Her' From 'Me'" 4. Sometimes I Just Feel It's Only Me, Who Never...
بستان و به عمر لیلی افزای
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:36
وقتی رسید؛ ساعت یک ربع به دوازده بود. مامان داد زد «بیاید دم در، اومد.» و ما از توی تخت پریدیم. مامان میگفت بچه که بودیم هر شب که بابا میرسید میدویدم دم در، یاسمن یک شعری میخواند در وصف اینکه چه خوب که بابا آمده و من که بلد نبودم همان شعر را با زبان خودم میخواندم. آدم که بچه است زمان نمیگذرد
Until Sunrise
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:36
خودم هم که به از خواب پریدن عادت کنم؛ قلبم عادت نمیکند. از اول هم میدانستم؛ ساعت ۱۰ شب به زور خوابیدن هیچوقت ایدهی خوبی نبود. ساعت ۲:۳۲ دقیقهست. قبلتر ها دیدن این ساعت به ذوقم میآورد. وعدهی ۴-۵ ساعت خواب دیگر را میداد. حالا؟ نمیدانم با ۴-۵ ساعت دیگر چهکار کنم.از آشپزخانه یک بطری آب میآو
پناه میبرم به غربت، از شر شهر بیهویت...
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:36
۱. در صدر «چهکسانی حالم را بههم میزنند؟» رتبه اول متعلق است به جماعت بیهویت اینستاگرام محور با عکس از کافه و کپشن نالههای شاعرانه.دوست دارم جمع کنم این مردم تقلبی را، داد بزنم توی صورتشان که به خدا علیرضا آذر و نیکی فیروزکوهی و بقیه نویسندههای «کپشننویس» ، «ادبیات» نیستند. امان از ادبیات
We Were Sad Of Getting Old
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:36
آهنگ: Half The World Away - Aurora ۱. توی «فریاد مورچهها»ی مخملباف یه پیرزنی بود که کنار رود گنگ داشت گریه و زاری میکرد. ازش پرسیدن چرا؟ گفت دارم دعا میکنم که دوباره توی یک بدن جدید زنده نشم.یکجا خونده بودم که هیچ عقیدهای به اندازهٔ تناسخ - Reinca ation تحریف و شاخهشاخه نشده تا جایی که پاداش
Teenage Dream
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:36
?Are you ready to let go .I'm never ready, for anything
...So The Wind Won't Blow It All Away
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:36
آهنگ: Death Cab For Cutie - I Will Follow You Into The Dark یکی از اولین خاطرات من از دانشکده اون مسجد کوچک مربعی شکل روبهروی ساختمون اصلیش بود. که هیچچیش به «مسجد» نرفته و نه گنبد داره و نه گلدسته و نه صدایی ازش درمیاد. اما اونروز من به هیچکدوم اینا توجه نکردم؛ راستش به هیچچیز توجه نکردم،